آروین آروین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 15 روز سن داره

آروین کوچولوی ناز

اولین سیزده بدر آروین

آروین من می دونی سیزده بدر یعنی چی ؟ پسرم سیزده بدر یعنی روز طبیعت ،در سیزدهمین روز نوروز همه مردم بار و بندیلشون رو جمع کرده و به دامان طبیعت میرن امسال ما به همراه باباجون اینا و خونواده دایی ها رفتیم شمال و اما شرح ماجرا ... قرار بود ما هم همراه باباجون اینا روز جمعه مورخ 11/01/91 راهی بشیم که نشد آخه خاله پری برا آبا مراسم گرفته بود و ما هم باید شرکت می کردیم لذا تصمیم گرفتیم اونا صبح حرکت کنن و ما بعد از ظهر به اونا ملحق شیم که مراسم طول کشید و عصری مامان جون زنگ زد و گفت اینجا خیلی سرده و مجهز بیایین بابایی گفت اگه الان حرکت کنیم زیباترین جاها را تو شب میریم و طبیعت بهاری رو از دست می دیم لذا تصمیم گرفتیم ساعت 4 صبح حرکت ک...
1 ارديبهشت 1391

آبا رفت

انا لله و انا الیه راجعون ... آبا رفت   شب چهار شنبه سوری ما خونه بابا جون برا شام دعوت بودیم و خاله ثریا و دایی حسین هم بودند بعد از شام بابایی گفت امشب هم اینجا بمونین تا حال آروین کوچولوی ما خوب خوب بشه مامانی هم برا فردا  مرخصی گرفته بود تا از گل پسرش مواظبت کنه از بابایی خواستیم به مامان بزرگ زنگ بزنه و حال آبا رو بپرسه (آبا مامان مامان بزرگته ،یعنی مادر بزرگه بابایی و  الان یه چند روزی بود شدیداً مریض شده بود ) بابایی زنگ زد و مامان بزرگ گفت مثل دیروزه و بعد بابایی از ما  خدا حافظی کرد و رفت خونمون و ما موندیم خونه بابا جون فردا صبح بابایی اومد دنبالمون و گفت آبا از دنیا رفت و ما...
23 فروردين 1391

عکس

آروین عزیزم پسر کوچولوی ناز و شیطونم بعد از کلی تأخیر اومدم تا از خاطرات این چندوقت بنویسم قول داده بودم عکس هات رو بذارم ولی وقت نشده بود حالا الوعده وفا شب چهارشنبه سوری مامان جون اینا برات هفت سین ،ماهی،گل،آجیل و میوه ،دو دست لباس خوشگل ،اسباب بازی و ... گرفته بودند که آوردند قربون بابا جون و مامان جون گل خودم برم که دنیای من هستند و تو هم دنیای اونایی پسرم اینم آروین گل و گلاب من که چون شدید سرما خورده بودی و مجبور شدیم سه روز تو خونه باباجون اینا بمونیم و همش نق می زدی برا همین سر سفره عکسی ازت نداریم ولی از این همه لطف به وجد اومدی ایناهاش قربونت برم که چقدر لاغر شدی کلوچه عسلی من ،چه نای نایی می کنه این آرو...
23 فروردين 1391

چهار شنبه سوری

چهار شنبه سوری مبارک چهار شنبه سوری صدای ترقه و فشفشه نور افشانی و روشن کردن آتش و... خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشکرت شکر و سپاس بینهایت برای خداوند مهربون که به ما لطف کرد و ما امسال برای اولین بار سه نفری ،من و علی و دردانه کوچکمون آروین در کنار هم چهارشنبه سوری و نوروز را جشن بگیریم خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا شکرت پسر قند عسلم ، چهار شنبه آخر هر سال چهار شنبه سوریه و امروز اولین چهار شنبه سوری است که تو بامایی و امیدوارم 120 سال با شادی و خوشی این چهار شنبه ها...
23 اسفند 1390

جشن دندونی

سلام سلام صد تا سلام من اومدم با دندونام می خوام نشونتون بدم صاحب مروارید شدم یواش یواش و بیصدا شدم جزو کباب خورا این متن دعوتنامه جشن دندونی گل پسرم بود در روز جمعه مورخ ٢١ بهمن ٩٠من و بابات تصمیم گرفتیم به مناسبت جوونه زدن اولین مرواریدهای زندگیت یه جشن کوچولو و خونوادگی بگیریم برا همین روز ٢١ رو انتخاب کردیم چون روز قبلش پنج شنبه بود و مامانی فرصت داشت تا کارها رو ردیف کنه و فرداش هم ٢٢ بهمن تعطیل بود و باز فراغتی برا جمع و جور کردن خونه بود روز سه شنبه مامانی و بابایی رفتند و حسابی خرید کردند و بعد هم یکی از عکس هات رو انتخاب کردیم و دادیم تا ظاهرکنند و خودمون دنبال قاب عکس و یاد بود ها رفتیم و بعد از خرید اومدیم خونه...
25 بهمن 1390

هشت ماهگی آروین به روایت تصویر

بهونه قشنگ زندگیم ٨ ماهه شدی به خوبی می شینی و از در و دیوار بالا میری ناز من سینه خیز میری چهار دست و پا میری گل پسرم دندون درآوردی صداهای جالب در میاری و با حروف مختلف حرف می زنی مثل دددد یا عمه یا بب بب (با فتحه ) ((گاهی هم چشم غره های ناز تحویلمون میدی )) از همه چیز میگیری و وایمیستی عسلم ،زندگیم ،عمرم،نفسم و معنای زندگیم هشت ماه است که به برکت وجود تو من مادرم   مامان فدای چشمهای نازت بره ...
20 بهمن 1390

چهار دست و پا رفتم

عزیز دل لیلا ،نفس و عشق لیلا تو بزرگ و بزرگتر میشی و مامانیت شاد و شادتر از داشتن فرشته کوچولویی مثل تو هر روز خدا رو هزاران بار شکر می کنم که بهم لطف کرد و من شدم مامان خوشمزه ترین پسر دنیا آروین کوچولوی ناز عزیزکم ،آروین عزیزم از شش ماهگیت همه سعی خودت رو بکار می گرفتی و خودت رو روی زمین می کشیدی و سینه خیز می رفتی اولا خیلی زود خسته میشدی و وسط راه ول می کردی و ترجیح میدادی غلت بخوری و با سرعت بیشتر به سوی ناشناخته ها حمله کنی تازگیها دست رو زیر سینه ات می ذاشتی و این کار با سرعت و کیفیت بهتر انجام می دادی و مامان و بابای عاشقت قربون صدقه ات می رفتند این هفته مامانی یه چند روز مرخصی گرفته بود تا بیشتر با پسر کوچولوش باشه و...
5 بهمن 1390